حدود

حدود

حدود


ز اســــرار دهـــانـی حــــرف چـــنـدی کــرده‌ام انــشـــاء
به‌جـز شـخـص عـدم بی‌دل ‌که‌ می‌فهـمد زبانـم‌ را؟
-بـی‌دل دهـلوی-
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطاب فاقد نام ذیل، ارتکاب طبع خودم هستند
و تنها یک مخاطب خاص دارند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

طبقه بندی موضوعی

ایستگاه مترو ولیعصر یا پهلوی؟

از محمد آقا که جدا شدم قصدکردم تا چهارراه ولی‌عصر رو پیاده بیام. روبروی پاساژ فروزنده که رسیدم خاطرهٔ شیرینی که سر همین پله‌ها از یه گذشتهٔ تلخ داشتم اومد جلوی چشمام. انگار دیشب بوده!  طی مسیرم چندباری خاطرات شش‌سال گذشته رو مرور کردم و سرجمع از اینکه در حال حاضر با این شرایط دارم توی خیابون انقلاب قدم می‌زنم احساس رضایت و آرامش کردم. تحت تأثیر مرور خاطراتم، با دیدن یه کیف زنونه، از این صنایع دستیا که الان اسمشو فراموش کردم، رفتم جلو و با چشام وارسی‌ش کردم. فروشندهٔ آماتور با دیدن دقت‌نظرم قیمتشو گفت و از ارزش کیفیش نسبت به موارد مشابه تعریف کرد.

یه ساله که هربار از جلوی پارک دانشجو رد میشم یاد یکی از آشناهام میوفتم که خیلی دوست‌داشتنی و عزیز بود برام. روی نیمکتای سیمانی‌ش یکی دو نخی دود به دود رفتم و یه قصیدهٔ ناتموم رو تقریبا تمومش کردم. راه افتادم به سمت مترو و تبلتمو زدم زیر بغلم که خبرنگار خوش‌پوش و خوش‌سیمایی جلوم سبز شد. سلام داد و پرسید اگه یه خونه‌باغ یا یه قصر داشتید چه‌کار می‌کردید؟ بی‌مقدمه جواب دادم: میشستم پشت ماشین تحریرم و پشت‌به‌پشت سیگار می‌کشیدم و تایپ می‌کردم. انگار که حرف خنده‌داری زده باشم یه ریزه ریسه رفت و پرسید سیگار چرا حالا؟ یعنی اگه سیگار نباشه نمیشه؟ باز بلافاصله جواب دادم: مگه روی خونه‌باغ یا قصری که میگید، سیگار نمیدن؟ یعنی کاخ بی‌سیگار میخوان بدن بهم؟ من که نمی‌خوام! از سعادت به دوره آقا :) جوون خبرنگار دستی کشید به ریش فشنش که یکی دو ساله توو تهران مد شده و به چهرهٔ معصومش میومد، یه قدم پس کشید و به خانم دوربین‌چی گفت که به ضبطش ادامه بده.

رو به من کرد و ادامه داد: چقدر محکم میگید نمیخوام! مگه توی سیگار چه چیز مسعودی هستش که ما از وجودش بی‌خبریم؟ گفتم اصلش که سرطانه! اما ما به دود کلا عادت کردیم. اصن بی‌دود نگذشته برامون. اومدیم بفهمیم چی به چیه آتیش جنگ کوچه بغلی‌مونو روشن کرده بود و خیابونمونو دود برداشته بود. بعدش که آتیششو خاموش کردن چوب خیس انداختن توو آتیش تحریما. چوب خیس که میگم منظور دارم آقا، اما اینجا خانم ایستادن! اون موقع‌ها که چراغ‌نفتیا دود می‌کرد و ماهی دودی هم تقریبا خوراک مایه‌دارا بود و سفیدشو شبای عید با برنج دودی میذاشتن سرسفره. بعدشم که خودمون فهمیدیم سیگار مال بابابزرگا نیست فقط. همین‌که دنبال توپ و تور و حلقه و تشک و وزنه و قله بودیم لابه‌لاش یه دودی هم می‌گرفتیم که ریه‌هامون سرب خالی نسوزونن و قلبمون بزرگ نشه که توو این زمونه مصیبته. یوخده که جوون‌تر شدیم دود خرداد و تیر و جامعه‌‌لجنی بلند شد و تا دی‌ماه چندسال پیش و انگار حالاحالاها، قراره ما رو آره!

جوون که از شالی که دارم براش میبافم خوشش نیومده بود پرسید: یعنی الانم شهر تیره و تاره؟ با خندهٔ مسخرهٔ از نوع خودم که تلخیشو دوست ندارم بهش جواب دادم: نه فقط الان عزیزم بلکه توی اون هشت‌سالی هم که دنیا به یکی دیگه از کوتوله‌های تاریخ میخندید هوا تیره و تار بود و آلوده! برای اینکه رم دوربینش پر الکی نشه، حرفاشو با یه سوال احمقانه جمع کرد: حالا ما رو توو کاختون راه میدید قربان؟ منم همیشه از اینکه یکی بخواد کفم بگیره جری میشم که ماچش کنم. جواب دادم: شما اگه قول بدی تنها بیای میریم توی حیاط تراسش دنده کباب با دنبهٔ فراوون باد میزنیم و یه دود حسابی راه میندازیم توو باغ. موقع خداحافظی ازش پرسیدم صداست یا سیما؟ گفت خبرگزاری. پرسیدم کجا؟ جواب داد دفتر بی‌بی‌سی.

به خانم فیلمبردار یه چشم و ابرو اومدم و رو کردم به جوون خوشتیپ و باصفا و بهش گفتم: اگه یه کاخ به من بدن میفروشمش و پول میدم هرچی آخوند انگلیسی و آمریکاییه رو با ادکلن‌ روی میز توالتشون آتیش بزنن! پرسید چرا با ادکلن؟ گفتم واسه اینکه الکل داره. سگ وقتی میسوزه زیاد دود میکنه! دود الکل کمتره! تنش که میخارید ادامه داد: دود که خوب بود! :) گفتم دود خوبه آقا! دود سیگار و ماشین مسافرکشی به دود اجاقی که سگای انگلیسی و امریکایی بلند کردن شرف داره.

موقع خداحافظی بستهٔ سیگارمو از جیبم در آوردم. خانم فیلمبردار برام کبریت آتیش زد و گفت: وطنیه آقا :) مثل خودتونه :) بوش خوبه :). فقط یه سوال! با ماشین تحریرتون چی تایپ می‌کردید؟ همینکه لبخند می‌زدم و کجکی ازشون دور می‌شدم، براش دست تکون دادم و گفتم: قصّه برای بچه‌ها...

  • روح‌الله حبیبی‌پور
تنها امکان ارسال نظر خصوصی وجود دارد
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.