حدود

سکوت آینه‌ها را شکست می‌شکند

حدود

سکوت آینه‌ها را شکست می‌شکند

حدود


ز اســــرار دهـــانـی حــــرف چـــنـدی کــرده‌ام انــشـــاء
به‌جـز شـخـص عـدم بی‌دل ‌که‌ می‌فهـمد زبانـم‌ را؟
-بـی‌دل دهـلوی-
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطاب فاقد نام ذیل، ارتکاب طبع خودم هستند
و تنها یک مخاطب خاص دارند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

طبقه بندی موضوعی

خودکشی در محدودهٔ آلمان-مجارستان، به‌ رسم شرطی ایران...

...همیشه

یکی از دو نوزادی که

       پا به‌دنیا می‌گذارند

زیباتر از دیگریست.

از دو انسانی که

چشم از دنیا بر می‌دارند

یکی‌شان، تنهایی بزرگ‌تری را

وضع‌حمل می‌کند.

یکی از چشم‌های ما

همیشه

به بدرقهٔ غصه‌های بیشتری می‌رود.

و تنها گریه‌ای که

                  دوست‌ترش می‌دارم

-شاید-

اشک‌های نوزاد ابتری باشد

که نسل غمگینی از تنهایی را

به‌ انتها می‌رساند!


فکر کن

به آخرین برگی که

اجاق سرد پائیز را ورق می‌زند!

به اولین سپیده‌ای که

بر پیشانی آینه سر می‌زند!

در صبح فردا تأمل کن

-که شاید-

               یکی از ما

زیباتر از خواب بر‌خیزد!


و اگر

مرگ را دیدی

به مردانی بی‌اندیش

که زنان زیبایی دارند،

و هر شب

به این فکر می‌کنند که

              پس از آن‌ها

کدام یک‌شنبه

از کدام فصل عقیمی

شب را

در تخت کوچکی بیدار می‌کند!

و از امروز

کدام‌یک

از آن "دو بی‌خوابی عمیق"

                          -زودتر-

با بیداری‌ رسمی‌اش کنار می‌آید!

.

.

.

.

.

.

و زیباتر که نگاه کنی،

ما آدم‌های مینیاتوری

ادامۀ سایه‌های غلیظ یک‌دیگریم؛

                                 رانیا!...



آبی،سفید،قرمز

...پائیز را و

بچه‌هایی که نداریم؛

تو

برای بارانش

و من

برای تو دوست داشتم.

و حالا که

              خرمالوها

به زمین گرم می‌خورند،

ابرها

در راه مرز زلزله‌اند!

چیزی شبیه به این خانه؛

تو

پای درخت تنهایی‌ات٬

من

در اوهامی مردانه،

و چشم‌های سیب سپید باغ‌مان

بر سقف نیمه‌تاریک باغچه‌اش؛

هر کدام از ما

زندگی را چهارچشمی آبیاری می‌کنیم!



ما

از این‌گونه خانواده‌ها هستیم،

                            رانیا جان!...

بیا تا پیش از بلوغت با هم بازی کنیم!

آسانسور در طبقه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم توقف می‌کند. و من که این روزها معمولاً در عالم احوالات چندماه اخیرم پرسه می‌زنم، با صدای ضبط‌شده‌ای که در کابین می‌پیچد نیمه اختیار درب آسانسور را به سمت بیرون باز می‌کنم. جلوی درب واحد دوجفت دمپایی زنانه و مردانه خبر از این می‌دهد که پسرک کفش‌هایش را در کمد جاکفشی گذاشته و بعد داخل خانه شده. که این اتفاق ساده، معمولاً نوید این را می‌دهد که امشب پسر خوب مامان است، و در خانه وضعیتی آرام و صمیمی حاکم است.

کلید را در قفل در می‌چرخانم، و بر خلاف اوقاتی از این دست، نه بانویی با سلام و لبخند معصومانه و گردنی متمایل به شانهٔ سمت راست و جملهٔ سادهٔ مسیحایی خسته نباشید غبار از چهرهٔ جانم می‌زداید و نه کودک محبوب تمام سال‌های زندگی‌ام با جستی از پشت درب بیرون می‌زند و مرا می‌ترساند. در عوض به‌همراه نسیمی که از پنجرهٔ نیمه‌باز بالکن خانه را خنک می‌کند موجی خفیفی از ناراحتی و کدورت از نیمکت دونفر آشپزخانه چشم‌هایم را سنگین‌تر می‌کند.

پسرک، به فراخور سن‌سال و انرژی مضاعفی که حاصل هوش و ذکاوت سرشار اوست، باز هم مادرش را رنجانده است. نمی‌دانم چگونه است که رنجش این زن مرا مشوش و پریشان می‌کند. به گونه‌ای که تمایل به اجرا و انجام برنامه‌های ساعات پیش‌رویم را به کلی از دست می‌دهم، و تنها کاری که از دستان همیشه خالی‌ام بر می‌آید این است که اوضاع را از همانی که هست خراب‌تر و خراب‌تر کنم! و شاید تنها خاصیتی که در من به حد اعلای آن محفوظ و متعالی مانده همین است. اینکه، از قطرهٔ سرخی ناشی از آسیب سوزنی بر سرانگشتی لطیف، جوی خون به راه بیاندازنم.

مثلا، امشب به دنبال وقایع متوالی که مستخرج تربیت سطحی پسرک اتفاق افتادند، جگربند مادرش را با لحنی تندتر از آنچه از خودم در قبال شرارت طبیعی کودکی معصوم انتظار داشتم دعوا کردم؛ و در صورت عزیزترینم موجی حامل بغض و نگرانی در حقه‌ای از نوع سکوتی معنادار پیچید و تمام ذوق و نیت و شفقت منی که در کتیبهٔ تربیتش محل ناچیزی هم از اعراب ندارم را در هم کوبیده و مچاله کرد.

راستش الان که با این گوشی کند و فکسنی، این قطار مهملات و ترواشات حاصل از خستگی دوران حاضر را در ریل نشر به چاه بایگانی می‌اندازم، به این فکر می‌کنم که ما آدم‌ها گاهی اوقات، و یا در بعضی امور، فقط می‌توانیم شاهد رشد شاخه‌ای باشیم که روزی تنهٔ درختی خواهد شد که ریشه های عمیق و مطولی دارد، و میوه‌هایش هر طعمی هم که داشته باشند به هرکسی جز ما مربوط خواهند شد. این را نه من، بلکه هر مردی که مادری را بی‌اندازه دوست داشته باشد به نیکی و وضوح روشنی درک خواهد کرد.













پ.ن

دستانم از فرمان و دنده، و پایم از پدال‌ها بیزارند امشب...

بلقیس کثافت

...یک‌ریز و بی‌وقفه حرف می‌زند. با همان لحن شیرین و مهربانی که به ذوق و شوق مرد زلال و بزرگواری در آستانهٔ چهل‌سالگی آمیخته است. از خودش می‌گوید، از کار، از زندگی، از من، و از هر دری که به صفا و انس باز می‌شود سخنی شیوا و گرم سر برون می‌آورد. هر دقیقه‌ای یک‌بار با لبخندی به پهنای صورت نورانی‌اش رو به من می‌کند و می‌پرسد چگونه دلم آمد که تمام این مدت به تماس‌هایش پاسخی ندهم، و من با اینکه گله‌گی‌های دوستانه‌ام را در سینه‌ام چال می‌کردم، بی‌آنکه پاسخ صریحی به سؤال ساده‌اش بدهم تنها می‌گفتم: "آقا شما فقط صحبت کنید دلم وا بشه! شما بگید آقا! اصلا اگه حوصله‌تون می‌کشه وعظ کنید یا اخلاقیات بگید!" بندهٔ خدا بدون اینکه از عمق و بسط دلم خبردار باشد یا اینکه به‌رویم بیاورد که دردم را فهمیده، باز از هر دری به دُرّاجی می‌زد و گوش‌های خالی‌ام را از کلام محبتش پر می‌کرد.

بالأخره نوبت به من رسید. داخل اتاق که شدیم، پیرمردی نورانی که پشت میز مکتبی ساده‌ای نشسته‌ بود از جا برخاست و به پیشواز دوست چهل‌ساله‌ام رفت. بعد سلام و احوال‌پرسی، شرح حال جسمی‌ام برای پیرمرد گفتم و او نیز لابه‌لای حرف‌هایم سر توجهی تکان می‌داد و لبخندی را چاشنی‌اش می‌کرد. انگشتانش را با دقت روی نقاطی که درد در آن‌ها حکم‌رانی می‌کرد گذاشت، و بعد از فشار و مالش خفیفی سراغ موضع دردمند دیگری که به آن اشاره کرده بودم می‌رفت. بعد از قریب به بیست دقیقه از معاینه و ملاحظه‌اش، به دوست چهل‌ساله‌ام رو کرد و گفت: "شما با ایشون دوستی یا ایشون با شما؟" جواب داد: "اگر بنده‌رو قابل بدونن هردو دوست همیم". پیرمرد نورانی لبخندی زد و با چهره‌ای که آرامش و صولتش به کوه حاشیه می‌زد، گفت: "با دوستتون بیشتر صحبت کنید!"، بعد رو کرد به من و گفت: "اگر حرفی دارید که گوشی شنوایی اون نیست با این آقا بزنید!". بعد، چند جمله و نسخه‌ای شفاهی در گوشم پیچید و تا در اتاق مشایعتمان کرد.
از ساختمان که بیرون آمدیم، حلقه‌ام را از کیف کوچکی که به گردنم آویخته بودم بیرون آوردم و مسرور از اینکه پیرمرد از وضعیت تأهلم پرسشی نکرد، انگشت چهارم دست چپم را سنگین کردم...









پ.ن:
یکی حالش از سکوت‌های بی‌رحم‌و‌شرمانه به‌هم می‌خورد، یکی هم از صدای حرف زدن کسی که حتی در خواب هم ملچ‌‌ملوچ و خروپف می‌کند؛ و هردو کلم‌پلو دوست ندارند!...…

این مشت، نمونهٔ همان خروار است!...



می‌تواند آنقدر خوب باشد که تو در هم‌ذات‌پنداری با شخصیت‌های رنگین داستان و به فراخور شرایط کنونی و تحت تأثیراتی عمیق و سطحی که از سموّ کتاب قرار می‌گیری، به‌همان میزان احساس بدبختی و فلاکتی کنی که دست میان تا آخر به نسخهٔ پدیدآورنده تن بدهی، و تا مدتی از خویشتن خویش به‌دور باشی، و شاید انسان دیگری بشوی. به‌عبارت مثالی عامیانه‌تر این‌که، انسان روبروی ما به‌همان اندازه که ما به او اعتماد و علاقه داریم، می‌تواند از ما انسان دیگری بسازد؛ و یا ما را تا مدتی از آن‌چه هستیم دور کند. و شاید تا پایان زندگی...










پ.ن
نقدی پیش از مطالعهٔ عینی رمان "جزء از کُل" اثر «استیو تولتز» - برگردان فارسی «پیمان خاکسار».

Parler à mon père 🎵

باید به زودی به دیدار مادر بروم؛ به پایش بیوفتم و بوسه‌های غربتم را نثار خاک قدم‌های معصومانه‌اش کنم. دستش را ببوسم و بر قلبم بگذارم، قلبی که این روزها بازار تبادل دردهای مردی تنها و غمگین است. باید از مادرم، از این الههٔ دلشکستهٔ زیبا، بابت این زندگی که به طرز عجیبی تاریک است، حلالیت بخواهم. باید خدا را مجاب کنم که بین من و این اقیانوس بزرگ مهربانی پادرمیانی کند. من، ابله بی‌مانندی که دلسوزی‌های عاشقانه‌اش را باور نداشتم، و خیال می‌کردم تنها پیامبرانند که نادیده‌ها را از غیب می‌خوانند، و دیده‌ها را در شهودی معصومانه زندگی می‌کنند.
باید به زودی به زیارت مادرم بروم؛ و پای ضریح چشمانش، در سکوتی شاد به گناه بزرگ عشق اقرار کنم.
باید با پدرم صحبت کنم! شاید، یکی از همین فصل‌های بی‌باران، که بوتیمارها به مرداب بر می‌گردند...

بله؛ کوری سفید است، آقای ساراماگوی بزرگ!

چشم که باز کردم، دیدم
در روزگار من
تابستان
پیش‌فصل زمستان است.
و بهار هم
             گاهی از دور
دستی بر آتش این افتضاح می‌رساند!
آه ها، از سرانجام پاییزی که
                    سه‌ فصل ناتمام
گرفتار برگ‌ریزان فاصله‌هاست...

پیش از "سردسالگی" اتفاق افتاد!...

بالٲخره همهٔ ما باید

روزی به احترام کسانی که

        در وجودمان مرده‌اند،

از یک جای زندگی به بعد را

سکوت کنیم!

و همیشه

وقتی می‌فهمیم که

دیگر خیلی دیر است.

آدم‌های ساکت

معمولاً به چیزی غیر از سکوت معتادند؛

اما اغلب

بندها نمی‌گذارند

حتی سیگاری روشن کنی

و از دنیای خاموشت، لذّتی ببری...

صفر پشت اعشار...


#خانه_مداحان

تا امروز

به این فکر می‌کردم

زندگی، قالیچه‌ای‌ست

که گوشه‌ای از نامحدودیت را

زیبا می‌کند!

یقین داشتم

     زیبایی                    

تنها میراث جامانده از حوّاست

که در لبخندهای تو

زاد و ولد دارد!

و آخر دنیا

به آغوش تو می‌رسد!


پس چگونه است که

این بهشت

درخت‌های تاریک و روشنی دارد؟

چگونه است که

یکی از ما

هنوز غمگین است؟!

هنوز که هنوز است

تنهاست!



آهااای

شما که غریبه‌ای بگو!

پس، تنهایی چگونه است؟...